زمان به سرعت میآید و میرود. تا چشم بر هم میگذارم میبینم روزها بیوقفه از پی هم گذشتهاند و خاطرهی دور و مبهمی از آنها بهجا مانده است. خاطرهای که گاه شیرین است و پر از حس لبخند و گاه غمگین و شایستهی سکوت.
در روزهای همرنگ باران و برف، به رسیدن فکر میکنم. پشت هررسیدنی، رفتني است که به انتها رسیده. به این فکر میکنم که کاش همهی رفتنها و تمامشدنهایم به نقطهای سبز و روشن برسند تا برای از دسترفتههایم غمگین نشوم.
درست مثل آمدن بهار که بعد از تمامشدن زمستان اتفاق میافتد. بهار در ذاتش چراغی دارد که روی غمگینیهای رفتن زمستان را میگیرد تا همه ببینند بعد از این تمامشدن، آغازی روشن است.
میکنم ,باران ,غمگین ,روشن ,مثل ,زمستان ,فکر میکنم ,بعد از ,تا برای ,برای از ,برسند تا

درباره این سایت