
باید لبریز شوم از هر حسی تا ذات آن را درک کنم. تو را شبیه به حس درک باران دوست دارم. درختی هستم که با وزش بادِ سختیها و دلتنگیها، برگهایم به سوی سکوت و در خود فرورفتگی روی میگردانند و با تابش آفتاب رو به خورشید میمانند. اما ریشههایم همیشه در خاک ثابتاند.
شاخههایم اگر چه گاهی میلرزند اما تنهی چوبیام استوار و پابرجا ميماند. این پابرجایی میگوید كه تو را از اعماق وجودم دوست دارم و خورشید و بادی که شاخههایم را جابهجا میکنند گذرايند.
من همیشه در دوست داشتن تو ثابت قدم میمانم چرا که نهايت این دوستی تو هستی؛ لبخند و رضایت توست. این همان شروع سبز و روشن بعد از پایان مسیر است.
زمان به سرعت میآید و میرود. تا چشم بر هم میگذارم میبینم روزها بیوقفه از پی هم گذشتهاند و خاطرهی دور و مبهمی از آنها بهجا مانده است. خاطرهای که گاه شیرین است و پر از حس لبخند و گاه غمگین و شایستهی سکوت.
در روزهای همرنگ باران و برف، به رسیدن فکر میکنم. پشت هررسیدنی، رفتني است که به انتها رسیده. به این فکر میکنم که کاش همهی رفتنها و تمامشدنهایم به نقطهای سبز و روشن برسند تا برای از دسترفتههایم غمگین نشوم.
درست مثل آمدن بهار که بعد از تمامشدن زمستان اتفاق میافتد. بهار در ذاتش چراغی دارد که روی غمگینیهای رفتن زمستان را میگیرد تا همه ببینند بعد از این تمامشدن، آغازی روشن است.
درباره این سایت